تبليغاتX
مهتاب شب های دلتنگی من
تو مرا جان جهانی چه کنم جان و جهان را ؟

عزیزترینم ،

کاش می دانستی  ..............

کاش می دانستی چقدر دوستت دارم ..........

کاش می دانستی چه اندازه دلتنگ توام ..........

دلتنگ گریستن در آغوشت

دلتنگ سکوتی اشکبار در برابرت

دلتنگ تمام نبودن هایت

کاش می دانستی ............

 

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 5:13 | لینک  | 

مهربان ترینم ، بگذار تا بی نهایت هستی از تو بگویم ... بگذار با هر واژه ی دلتنگی ، غزلی برایت بسرایم عاشقانه ...  بگذار تنهایی و سکوتم را در نگاه تو به پایان برسانم ...  این روزها بیش از همیشه نیازمند آرامش آغوشت هستم  و تو می توانی این نیاز را حس کنی ؟ ... این روزها بارها و بارها با تو سخن گفته ام ... در هر لحظه ای ... خواب و بیداری ... نشسته و ایستاده .... و حضورت را در بی تابی قلبم  همواره دیدم ... این روزها بغض های اشک آلودم را به حسرت آهی سپردم  و نام تو را زمزمه کردم ... این روزها .... چه می گذرد بر من ؟ .... مهربانم ، از تو می خوام توانی به من ببخشی تا تزلزلی در وجودم راه نیابد  ... همراهم باشی که بی تو هیچم و ناتوان  ...  این روزها ، نمیدانم چه حسی دارم ... چون غریقی گرفتارم در اقیانوسی بی پایان  و چون گم شده ای حیرانم در صحرای اندیشه .... این روزها بی قراری هایم از جنس شکستن شده ... حس می کنم جزیی جدا مانده از یک کل هستم ... شاخه ای بریده شده از یک درخت .... قطره ای دور افتاده از دریا .... چه می توان کرد با این حس ؟ .... جز پناه آوردن به مهربانی تو ؟ .... مهربانم ، همواره با من باش و یادت را از من نگیر ...  

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 8:23 | لینک  | 

تقدیم به همه زنان و مردان  ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه ....تقدیم به همه ...  چه آنهائی که می دانند  ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و چه آنهایی که انکار ...

دلم می خواهد زن باشم! 
من به زنِ وجودم افتخار مي کنم ... دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد ... یک زن آزاده ... من متولد می شوم ، رشد می کنم . تصمیم می گیرم و بالا می روم . من گیاه و حیوان نیستم . جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم ؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز ، زرد ، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ . می خندم ، بلند بلند ... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد ، آهنگ میزنم و  شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم، مسافرت میروم حتی تنهای تنها ... حرف می زنم و گاهی شعر ، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ می اندیشم ... نظرم را ابراز می کنم حتی اگر مخالف میل تو باشد ، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم ... حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد . زن من یک موجود مقدس است ؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی . تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد . نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد ، حتی اگر گران بخرند . اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد ؛


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 12:10 | لینک  | 

عزیزترین خدای مهربانم ، دلم تنگ شده ... دلتنگی بی پایان.... آنچنان که بغض این دلتنگی گلویم را  در پنجه های دردناکش می فشارد و اشک ها از چشمه ی چشمانم سرازیرند ... دلم تنگ شده ... برای تو ... برای خودم ... برای کسانی که دوستشان داشتم و حالا پیش من نیستند ... خدایا ، می ترسم روزی مرا به خاطر این دلتنگی ها مجازات کنی ... امّا میدانی که تحمّل عقوبتت را ندارم ... چه کنم که انسانم و دلتنگ می شوم ... اشک می ریزم ... گریه می کنم ... تا با این بهانه ها شاید دلم را آرام کنم .... دلم برای کسی تنگ شده که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتواند جای او را بگیرد ... دلم برای کسی تنگ شده که مرا از یاد برده است ... با اینحال حاضرم بمیرم تا او زنده بماند .... خدایا نمی دانم اینها نوعی دلتنگی برای توست که من به اشتباه در تعلقشان باقی مانده ام ؟ یا .... چیست این ؟ .... اما میدانم تمام این دلتنگی ها سخن دل است و بیان زیبای فراق از وجود تو و ایمان دارم این جدایی زمانی به اتمام میرسد و آن گاهی است که از تعلق تن رها شوم . خدایا یاری ام کن تا تو را بیشتر و بیشتر بشناسم و توانی بر من ببخشا تا بتوانم از تمام وابستگی هایی که مانع رسیدن من به توست بگذرم .

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 8:26 | لینک  | 

سر شکستگی ندارد پا پس کشیدن در برابر قامتی که جوهر تمام سروهای زمین است . خوار نیست سر فرو افکندن در برابر نگاهی که راه را به تمام  ِ آفتاب ِ عشق دارد و خردینگی نیست کم آوردن در برخورد با نگاهی که چشمه ی توان تمام مردان عالم است . پس آژنگ زیبای خشم بر ابروان کهنه اش بگذار دست ناخورده باقی بماند و آن غرور مقدّس و غیرت بگذار همچنان خدایی کند که موهبتی است چنین کسی را از آن خود داشتن اگرت حتّی از عمر خود بکاهی و بر عمر او بیفزایی .

دولت آبادی – محمود – کلیدر – جلد 8 – ص 36

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 16:5 | لینک  | 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت ِ بار  ِ فراق این همه ایامم نیست ... ( سعدی )

خدای خوبم برای بیان دلتنگی هام آغوش تو رو کم دارم ......

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 16:54 | لینک  | 

مهربان ترین خدای من ،

کاش با تو آشنا شوم

با صفای قلب مهربان تو

با نگاه عاشقانه ات به زندگی

با کلام جاودانه ات به قلب ها

کاش آشنا شوم ...

روزها گذشت و شب به سر رسید

ماه ها به سوی فصل ها روان شدند

فصل عاشقانه ای هنوز

تازه ای برای من

لایق سرودنی ...

در نگاه بی قرار من

رویش گل محبتی

در درون پر تلاطمم

موج عاشقانه ی شکفتنی

" بهترین ِ بهترین من "

کاش پیش از این

دیده بودمت به عشق ... 

خوانده بودمت به مهر ...

دست من به دامن و سرم به سینه ات

من همه سکوت و گریه ام ...

تو همه نوازش و محبتی

من نیازمند مهر تو

تو غنی ترین سرود عالمی ...

مهربان ترین خدای من ...

بانوی عشق - زمستان ۹۰

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 12:40 | لینک  | 

"حرف هایی برای نگفتن "

این روزها بارها و بارها نوشتم و خط زدم ، نوشتم و دور ریختم ، نوشتم و حذف کردم .... خیلی سخته آدم بر خلاف دلش بخواد احساسات درونی خودشو کنترل کنه ... خیلی سخته ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 7:41 | لینک  | 

عزیزترین خدای مهربانم ،

تو چون نسیمی عاشقانه در روح و جانم جریان داری .....

لحظه ای تنهایم نگذار

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 11:3 | لینک  | 

مهربان ترینم ،

هیچ فاصله ای نمی تواند یادت را از من بگیرد ...

که تو همیشه در قلبم حضور داری ...

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 15:8 | لینک  | 

عزیزترینم ،

گاه نوشتن برایم دشوارتر است از اندیشیدن و سخن گفتن .

و این روزها ...

تو با من بگو از تمام خود ...

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 13:54 | لینک  | 

مهربان ترین خدای من ، بگذار عاشقانه هایم را برای تو در حجله ی دلم پنهان کنم تا کسی جز تو آن را نداند ... چه زیبا می درخشی در قلبم و من چه بی تابم در هوایت ... کاش توان گریستن در آغوشت را داشتم ... یا تو باران می شدی بر کویر وجودم !!! ... صدای باران است که جانم را می نوازد ... و چه آشناست این نوا برایم  ... چه مهربانی با اشک آسمان در چشمان بی قرارم ... چه دلنشینی در این سکوت ... چه عطری داری در باران ....  و چه حضور دل ربایی در من  ... این لحظه دلم می خواهد تمام وجودم را به قطره قطره عشقت بسپارم ... عاشقانه ببار در این سحرگاه ... من نیز عاشقانه تو را در بر خواهم گرفت ... عاشقانه ببار ...

سحرگاه شنبه ۱۹ فروردین ۹۱

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 9:15 | لینک  | 

مهربان ترینم ، هر روز با بغضی تازه تر به زندگی نگاه می کنم  . دنیایی  متفاوت با آنچه دیده می شود . کاش بی قراری ام فقط تو بودی ؟ ... مدت هاست در قلبم خانه داری . با من نفس می کشی ،  همراه چشمان خسته ام هستی ... در اشک هایم جاری می شوی ...  و حریم قلبم ، که لبریز از یاد توست ... به راستی اگر توان نگارش این دلتنگی ها نبود  .... چگونه عقده های گره خورده قلبم را برایت می گشودم ؟ اگر توان سرودن نبود با کدام بهانه از بهانه های زندگی زنده می ماندم ؟ و اگر یاد روشن تو در شب های تار قلب من نور نمی افشاند ، چگونه به آرمانی والا می اندیشیدم ؟ این روزها ، می خواهم به قدر تمام دلتنگی ها با تو سخن بگویم ... می خواهم ساعت ها و ساعت ها از تو و با تو بنویسم  ... اما محدوده ی زمان را چه کنم ؟ کاش فراتر از زمان و مکان هم صحبتم بودی ... اینجا ، در این دنیا ، همه چیز محدود است .... همه در حصار بودن گرفتارند و من می خواهم از تمام محدودیت ها بگریزم ... و غافل از این نیستم که خود نیز در حصار تن گرفتار این دنیایم ... کاش می گفتی با من راز این همه ابهام را ... شاید هم گفته ای و من فراموش کرده ام ؟ ... چیست این بی قراری ها و تپیدن های دل ؟ .... چیست این نگاه عاشقانه ای که در هستی جاری است ؟ میدانی چه می گویم که تمام واژه ها تویی ... و این منم که همچنان در پیچیدگی معنای کلمه در مانده ام ... اما تو با من سخن بگو .... در بیداری و در خوابم ...  در روز و شبم ... هر لحظه ... هر دم .... نوای عاشقانه ات را با تمام وجودم خواهم شنید ...  و نیرویی بر من جاری کن تا علاوه بر شنیدن به ادراک کلامت نیز دست یابم که خوب میدانم تنها ، شنیدن ، کافی نیست ... مهربانم ، ذره ذره جانم در التهاب توست و وجودم که عاشقانه تو را  می جوید ... گاه به اشتباه اما تویی تمام پنهان و پیدای من ... می بینی که گاه آنچنان از دلتنگی بی تابم که جز نوشتن و گریستن آرامشی نمی یابم ... نمیدانم چیست این بی تابی هایی که حتی در خواب هم آرامم نمی گذارد ... و این خواب ها مرا به کجا خواهند برد ؟ ... نمیدانم !!!! مهربانم ، حرف ها دارم برای گفتن اما گاه بهتر است برخی سخنان نگفته باقی بمانند ... و تو خوب میدانی تمام نگفته های دلم را ... و شکستن احساسم را ...

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 18:49 | لینک  | 

بهترین پدر دنیا ،

در بهاری ترین هوای دلتنگی 

زیبا ترین غزل های عاشقانه را

با زمزمه ی تنهایی قلبم

برای تو می نگارم

تویی ترانه ی حیات

تویی ادامه ی هستی

می بینی !

آسمان  را که به عشق تو پا برجاست

و زمین از شوق حضور تو در رقص است

تویی بهانه ی بودنم  ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 9:43 | لینک  | 

دریغا روزهایی که بی دلبستگی بگذرند ، دریغا بیگانگی . اما آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هر کس و هر چیز ببرّد ؟ دمی شاید ؛ یا روزی و ماهی ، شاید به اراده چنین کند . اما سرشت او چنین نیست . پیوند می یابد و می پیوندد. جذب می شود ، شوق یگانگی . خود را به دیگری بست می زند . خود را به دیگری می سپرد . خود از آن ِ او ، او از آن ِ خود . می خواهد ، پس خواهان دارد . خواهان دارد ، پس می خواهد . هست ، پس چنین است . مگر نباشد تا نپیوندد . مگر بمیرد .

 دولت آبادی محمود –  کلیدر  –  ج 1 – ص 232

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 16:44 | لینک  | 

مهربان ترین خدایم ، امروز و نوروز را با یادت آغاز کردم تا برکت حضورت را در تمامی لحظات نفس کشیدنم ، لمس کنم . میدانم و نمیدانم این چه بی تابی است که در جان و روحم ریشه دوانده ... چشم هایم را بنگر که آسمان را با تمام بغض های هزاران سالا در خود دارد و مژگانم به وسعت ابرها باریده اند .... هنوز در جستجوی گمشده ی درونم هستم ... خود را گم کرده ام ... خودی که تو هستی و اگر خود را ( تو را ) بیابم .... همه ی ناپیدا ها را خواهم یافت ... یاری ام کن تا در این راه در نمانم ..... دست های خسته ام را قوتی باش و قلب نا آرامم را آرامشی جاودانه .... دوستت دارم مهربانم

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 12:20 | لینک  | 

نمیدونم باید به خودم و احساسم چی بگم ؟

که خیلی خوش خیال و ساده دل و یک رنگم ... توی این دنیایی که اکثر آدماش هزار رنگند !!!

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 11:38 | لینک  | 

مهربان ترینم ، این روزها و لحظه ها ، جز تو کسی در من نمی تپد ... و چه زیباست یاد تو که صحن و سرای دلم را روشن کرده است . مهربانم ، نور وجودت را از قلب و روحم دریغ مکن . همراهم باش تا اگر چیزی یا کسی در من حضور می یابد ، نوری باشد از انوار بی پایان تو ... تا ظلمت درونم روشنایی بگیرد از تجلـّی بی پایان عشقت ...

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 11:37 | لینک  | 

مهربان ترینم ،

چگونه برایت بنویسم ؟...

که واژه ها ناتوانند از بیان ِ تمام ِ تو ...

و اندیشه ام را ...

به اوج جاودانه ات راه نیست

تنهایم نگذاشته ای .... که جستجویت کنم

دور نیستی ... که فریادت کنم

همین جا هستی ... نزدیک ِ من

در قلبم جای داری ... که خانه ی عشق توست

به ویران بودنش منگر که گنجی چون تو دارد

یاری ام کن تا این ویرانه را آباد کنم . 

نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 12:1 | لینک  | 

عزیزترینم ، تو خود بخوان سکوتم را .......
نوشته شده توسط بانوی عشق در ساعت 2:18 | لینک  |